و شب هنوز هم گوئی ادامه‌ی همان شب بیهوده‌ست

گفت: ماشین پرنده. تِسلا.
دیشب فکر کردم لااقل امسال کمتر حس مُردن دارم. دیشب به نورهایی که با سرعت از بالای سرمان رد می‌شدند نگاه می‌کردیم. «اینا چی‌اند؟» گفتم «ماری اون بالا اُتوبانه؟» ماری خندید. انعکاس نورِ چراغ ماشین‌ها بود. صدای تو از دور می‌آمد. می‌دانی خب این هم خودش بازی است. قایم‌باشک. شاید پیدایت کنم. در نهایتِ ناامیدی. پیدایت می‌کنم. پیدایت نمی‌کنم. پیدایت می‌کنم. ببین من آدم بی‌دست و پایی بودم. لااقل در کودکی. آدمِ بازنده. بعد گاهی توانستم بازنده نباشم. و بعضی وقت‌ها دیدم ممکن است حتی برنده به حساب بیایم. امروز برای نویسنده محبوبم نوشتم: نوشتن که فوتبال نیست. نوشتن مسابقه نیست. البته که در نهایت نوشتم «من آدم مشکل‌داری‌ام. باهمه چیز مشکل دارم.»
گره‌ی خانه باز شد. سال‌های طولانی به شکلِ عادی زندگی دیگران نگاه کرده بودم. از جایی به بعد انگار خودم هم دیگر بخشی از همین شکلِ عادی زندگی دیگران بودم. دیگر نمی‌پرسیدم چرا من؟ چرا ما؟ گره نُه ساله باز شد. این را به تو گفتم. به مرضیه و ماری هم گفتم. این ماشین پرنده نرده‌های خیابان را یادم آورد. نرده‌ها ظرف چند ساعت جمع شدند. دیدم چه غیرممکن‌ها که ممکن می‌شوند. تو ممکن می‌شوی؟ دوست دارم در خانه بمانم. چند هفته بخوابم. بعد بیدار شوم و داستان بنویسم. هزار خرده‌روایت در کاغذهای دفتری که راضی برایم خرید نوشتم. هر چیز برایم داستانی گفتنی است. شکل حرف زدنِ آدم‌ها. چرا همه‌چیز یادم نمی‌ماند؟ از دی چیزی برای انتشار ننوشتم. جانی برای نوشتن نبود. کاری هم از نوشتن ساخته نبود. حوصله‌ی درست کردن لب‌تاپ قدیمی را نداشتم. وحشت از هزینه‌ی تعمیرش هم بود. لب‌تاپ دیگری را که روی میز است بالاخره روشن کردم.روبرویش نشستم. نتوانستم. چیزی در سرم بود که جلوی هر کاری را می‌گرفت. چیزی در قلبم بود که نمی‌توانستم درباره‌ش چیزی بگویم. و صدایی در سرم می‌گفت:«من فکر می‌کنم که تمام ستاره‌ها/ به آسمان گمشده‌ای کوچ کرده‌اند» و «شب هنوز هم/ گوئی ادامه‌ی همان شب بیهوده‌ست.»

دیروز وقتِ پایین آمدن از پله‌های خانه صدای طاهره صفارزاده را شنیدم: «مِه در لندن بومی‌ست/ غربت در من.»

رجِ بعدی: تأملی بر مجموعه‎ داستانِ بوی یاسِ امین‌الدوله می‌آید

رجِ بعدی: تأملی بر مجموعه‎ داستانِ بوی یاسِ امین‌الدوله می‌آید
نوشته زهرا مینویی- منتشر شده در سایتِ انسان‌شناسی و فرهنگ

در ادبیاتِ داستانیِ امروزِ ایران، راه‌های گوناگونی برای روایتِ فروپاشی وجود دارد. برخی روایت‌ها به سراغِ حادثه می‌روند؛ به لحظه‌ای که همه‌چیز دگرگون می‌شود. اما زری پورجعفریان مسیرِ دیگری را انتخاب کرده است. در داستان‌های او، آن‎چه اهمیت دارد نه خودِ حادثه، بلکه اثری است که پس از آن در زندگیِ روزمره باقی می‌ماند.
کیسه‌های خرید روی زمین، بوی یاسی که در حافظه مانده، ظرفی سوپ، اتاقی مشترک یا دستی که هنوز مشغولِ بافتن است. جهانِ این داستان‌ها از چنین عناصرِ کوچکی ساخته شده؛ چیزهایی که معمولاً در حاشیه‌‎‌ی روایت می‌ایستند، اما این‌جا به مرکزِ توجه می‌آیند.
این انتخاب‌ها صرفاً یک گرایشِ سبکی نیست. پورجعفریان مقیاسِ روایت را تغییر می‌دهد. او به جایِ لحظه‌های استثنایی، به فاصله‌ی میانِ آن‌ها نگاه می‌کند؛ به زمان‌هایی که معمولاً دیده نمی‌شوند. زمانِ انتظار، مراقبت، تردید، عادت و تکرار.
در داستانِ فقط اتاق هشت‌تخته، اتاق بیش از آن‎که یک مکان باشد، مرزی شکننده میانِ فرد و جهان است. جمله‌ی «گفتم که نمی‌خوام صورتم دیده بشه» فقط بیانِ یک هراس نیست؛ تلاشی است برای حفظِ قلمرویی شخصی در فضایی که مدام در حالِ نفوذ به آن و تغییرِ آن است. آن‎چه در این داستان به خطر افتاده، بیش از امنیت، امکانِ داشتنِ فاصله‌ای امن با جهان بیرونی است.
در بوی یاسِ امین‌الدوله می‌آید، قرنطینه به دلیلِ کرونا در مقامِ یک واقعه‌ی تاریخی ظاهر نمی‌شود؛ بلکه به‌صورتِ تغییری در تجربه‌ی زمان و حافظه حضور پیدا می‌کند. جهان کوچک‌تر شده است و همین کوچک‌شدن، وزنِ اشیا را تغییر می‌دهد. بوی یاس، پنجره، موسیقی یا خریدهای روزانه، نه به‌عنوانِ نماد، بلکه به‌عنوانِ حاملانِ تجربه در مرکزِ روایت قرار می‌گیرند و ارتباطات انسانی را دچارِ تزلزل می‌کنند.
داستانِ دوراس و سوپِ تره‌فرنگی نیز بر همین منطق استوار است. سوپ در این داستان فقط غذا نیست؛ ریتمی است که روزها را به یکدیگر متصل می‌کند و ملال و روزمرگی را قابلِ تحمل می‌‌کند. انگار در جهانی که ثباتِ عاطفی هر لحظه ممکن است فروبپاشد، همین تکرارهای کوچک‌اند که شکلِ زندگی را حفظ می‌کنند.
از این منظر، رابطه‌‎ی این داستان‌ها با زمان اهمیتِ ویژه‌ای پیدا می‌کند. زندگی در آن‌ها کمتر در لحظه‌های اوج روایت می‌شود. توجهِ نویسنده معطوف به زمان‌هایی است که معمولاً از روایت حذف می‌شوند؛ فاصله‌‎ی میانِ دو رویداد، دو تصمیم یا دو فقدان. شخصیت‌ها اغلب در وضعیت‌هایی ناتمام زندگی می‌کنند؛ نه رخدادهای گذشته در ذهن‎شان کاملاً حل شده و نه انتظارات و خواسته‌های اکنون، به آینده شکلِ روشن و امیدوارکننده‌‎ای می‌بخشد.
اینجاست که می‌توان از زمان به شکلی دیگر سخن گفت. آن‎چه در این داستان‌ها جریان دارد، نه زمانِ خطیِ پیرنگ‌ها و نه حتّا زمانِ روان‌شناختیِ شخصیت‌ها، که زمانِ «رسوب‌کرده» است. این زمان در اشیا می‌نشیند: در بوی مانده‌ی یاس، در ظرفی که بارها سوپ در آن پخته شده، در کلافی که رج‌به‌رج باز و دوباره بافته می‌شود. حادثه در این جهان نمی‌گذرد؛ بر جا می‌ماند و به اشیا و عادت‌های تکرارشونده‌ی شخصیت‌ها منتقل می‌شود، چرا که شخصیت‌ها این زمانِ انباشته‌شده را نه در خاطره، که در تکرارِ کارهای روزمره حمل می‌کنند.
شاید مهم‌تر از همه، این داستان‌ها یادآور می‌شوند که اهمیتِ یک چیز، همیشه پیشاپیش در خودِ آن وجود ندارد. گاه اهمیت، حاصلِ توجهی است که به آن معطوف می‌شود. آن‎چه روایت به آن مجالِ دیده‌شدن می‌دهد، از حاشیه بیرون می‌آید و اهمیت می‌یابد. در جهانِ پورجعفریان، سوپ، کاموا، بوی یاس یا خریدهای روزانه از آن رو برجسته نمی‌شوند که استثنایی‌اند، بلکه از آن رو منحصربه‌فرد و مهم می‌شوند که روایت با دقت به آن‌ها نگاه می‌کند. شاید مهم‌ترین دستاوردِ این داستان‌ها نیز همین باشد: تغییرِ جهتِ نگاه. روایت، به جای آنکه اهمیت را از پیش مفروض بگیرد، آن را از خلالِ توجه پدید می‌آورد. آن‎چه دیده می‌شود، در حافظه جای می‌گیرد؛ و آن‌چه در حافظه جای می‌گیرد، در ذهن می‌ماند و بخشی از تجربه‌ی ما می‌شود.
شاید به همین دلیل است که این جزئیات، با وجودِ خصوصی و شخصی بودنشان، در حصارِ زندگیِ شخصیت‌ها باقی نمی‌مانند. بوی یاس، ظرفِ سوپ یا کلافِ کاموا، تجربه‌هایی یگانه‌اند، اما در عینِ حال به چیزی مشترک اشاره می‌کنند؛ به آن بخش از زندگی که تقریباً همه آن را از سر گذرانده‌اند اما کمتر درباره‌اش سخن گفته‌اند. روایت، این تجربه‌های خاموش را از انزوای فردی بیرون می‌آورد و به قلمرویی مشترک منتقل می‌کند؛ جایی که مرز میانِ تجربه فردی و تجربه‌ی مشترک، موقتاً از میان برداشته می‌شود.
و همین توجه است که کنش‌هایِ مراقبتی را در این داستان‌ها معنا می‌بخشد. مهم‌ترین کنش‌های این مجموعه از دلِ کارهایی برمی‌آیند که معمولاً کم‌اهمیت تلقی می‌شوند: آشپزی ‎کردن برای دیگری، مراقبت‌کردن از دیگری و رسیدگی به امورِ خانه‌ای که مالِ دیگری است. این‌ها کنش‌هایی نیستند که جهان را دگرگون کنند، اما اجازه نمی‌دهند جهان از هم بپاشد.
در داستانِ برام کاموا بخر، زنِ مبتلا به ام‌اس از خلالِ تنهایی، اشک‌ها و رنجی که از سر می‌گذراند، می‌بافد و می‌شکافد. روایت این صحنه را به نمادی آشکار تبدیل نمی‌کند. تنها اکنونیتِ جاری در زندگی زن را نشان می‌دهد که با تمامِ تلخی‌ها و بی‌‌‎تحرکی‎هایش، هنوز رجی دیگر به بافتنی‌اش می‌افزاید.
در نمی‌خوایم برگردیم ایران؟، نیز مراقبت از همسری که حافظه‌اش رو به زوال است، نه در قالبِ فداکاری، بلکه به صورتِ تلاشی برای حفظِ پیوندی شکننده با جهانی رو به کهنسالی و فراموشی می‌‎رود، تجربه می‌شود. آن‌هم در ویلایی سرد و دور که استعاره‎ای از وضعیتِ ملال‌انگیز و پر حسرتِ شخصیت‌ها است.
نویسنده در این مجموعه‌داستان، حوزه‌ای از زندگی را به مرکز می‌آورد که ادبیاتِ غالب معمولاً از کنارِ آن عبور می‌کند: بی‌انگیزه‌گی و استمرارِ روزمره که دلیلش می‌تواند وضعیتِ اجتماعی‌ای باشد که شخصیت‌ها در آن زندگی می‌کنند. دل‎بستن به ظرایفی که از دست‌رفتنی یا محوشدنی نیستند.
زبانِ داستان‌ها نیز ایجاز را نه به‌عنوانِ سبک، که به‌عنوانِ ضرورت به کار می‌گیرد. سکوت در این روایت‌ها، مانندِ فضایِ خالی در معماری، بخشی از ساختمانِ معناست که امکانِ اندیشیدن و کشف ‎کردن به مخاطب می‌‎دهند.
بیماری، قرنطینه، فراموشی و جابه‌جایی در این داستان‌ها حضور دارند، اما کمتر در مرکز می‌ایستند و شاید به همین دلیل، پس از پایانِ این داستان‌ها، نه بیماری در ذهن می‌ماند و نه قرنطینه و نه فراموشی.
دستی روی دسته‌ی قابلمه.
روی کیسه‌های خرید.
روی کاموا.
و رجی که به بافت افزوده می‌شود.
رجِ بعدی، در هر داستان، شکلی دیگر دارد.
بی‌آن‎که چیزی را حل کند.
بی‌آن‎که چیزی را به پایان برساند.
فقط برای آ‌ن‌که زندگی، شکلِ ناپیدایِ تداومِ خود را از دست ندهد.

نگاهی به مجموعه داستانِ بوی یاس امین‌الدوله می‌آمد

اهمیت جزئیات: نگاهی به مجموعه داستانِ بوی یاس امین‌الدوله می‌آمد نوشته‌ی زری پورجعفریان

مرضیه کریمیان کاکُلَکی

منتشر شده در سایتِ انسانشناسی و فرهنگ

سینمای مستند به عنوان گونه‌ای که واقعیات و اطلاعات واقعی را بازتاب می‌دهد شناخته می‌شود. همین بازتاب و انعکاس واقعیت در داستان نیز می‌تواند رخ دهد که الزاماً در سبک‌هایی همچون رئالیسم و ناتورالیسم خلاصه نمی‌شود. مستند‌نگاری در داستان را شاید بتوان گونه‌ای از ادبیات خواند که به جزئیاتِ کم‌تر مورد توجه در آن پرداخته می‌شود. مجموعه داستانِ بوی یاس امین‌الدوله می‌آمد نوشته‌ی زری پورجعفریان که توسط نشر چهل‌کلاغ منتشر شده است، چنین رویکردی را در داستان نشان می‌دهد. مجموعه، شامل هفده داستان کوتاه است که برخی از آن‌ها اشاره به اتفاقات اجتماعی چند سال اخیر در ایران دارند.

در داستان مینا از پنجره نگاه می‌کرد نویسنده تلخی موجود در بطن ماجرا را بدون شیون و فغان و با اشاراتی جزئی منتقل می‌کند. حتّی بیان عشق نیز با تکیه بر ریزه‌کاری‌ها صورت می‌گیرد:

– در آینه‌ی دستشویی دفتر به چین تازه‌ی گوشه‌ی چشمم نگاه می‌کردم که فهمیدم وحید را دوست دارم.

و حتی برخورد با پدیده‌ی سهمگین مرگ هم به آرامی در این داستان روایت می‌شود. و تأثیر مرگ مینا بر راوی در تمام طول داستان روایت نامحسوسی دارد.
در داستانِ نمی‌خوایم برگردیم ایران؟ تغییر موقعیت شخصیت‌ها بدون پریشان شدن روایت صورت می‌پذیرد. در این داستان نیز مثل اغلب داستان‌های این مجموعه، تلخی موجود که ریشه در واقعیت موجود دارد، این نکته را القاء می‌کند که هیچ‌وقت هیچ‌چیز درست نمی‌شود اما برای القای این موضوع نویسنده دست به دامن اشک و آه گرفتن از مخاطب نمی‌شود.
گاهی برای انتقال مفاهیم در دلِ داستان‌های مجموعه از نشانه‌هایی جزئی استفاده می‌شود؛ همچون داستانِ برام کاموا بخر:
– آینه پانزده سال پیش شکسته بود و تکه‌های شکسته از همان‌وقت در دست مینا مانده بودند تا تیزی کلمه‌های خواهرهای مرضی‌جون را یادآوری کنند.
داستان‌ها اغلب جمله‌هایی ساده و کوتاه دارند که نویسنده با تکیه بر همان جملات ساده، روایت داستانی خود را پیش می‌برد. در همان داستانِ برام کاموا بخر، جمله‌ی تکرارشونده‌ی برام کاموا بخر، به شکل وِرد سلامتی و یا جمله‌ای برای وداع درمی‌آید.
آنچه در این سال‌ها از بُعد سیاسی و بُعد اقتصادی بر مردم می‌گذرد، در دل داستان‌ها نمود پیدا کرده‌اند. بی‌آنکه داستان‌ها الزاماً همگی‌شان دارای ارجاعات سیاسی مشخصی باشند. داستانِ نارنگیِ لامپی یکی از همین داستان‌هاست.
جزئیات دیگری که در دلِ داستان‌ها جای دارند، جابجایی مکان‌ها، فضاها، روایت شخصیت‌ها در سن و احوال مختلف و متفاوت و ورود شخصیت‌های فرعی‌ست که گاهی به اندازه‌ی شخصیت‌های اصلی اهمیت پیدا می‌کنند. داستانِ دستگاه مشترک مورد نظر یکی از داستان‌هایی‌ست که این موارد را بازتاب می‌دهد.
زندگی خرج داره، عنوان یکی از داستان‌های مجموعه است که شاید بیش از سایر داستان‌ها وجه مستندگونه دارد. نویسنده از زیر و بم زندگی آدم‌های داستان چیز زیادی نمی‌گوید اما به جای آن به جزئیات دیگری اشاره می‌کند که شاید در وهله‌ی اول چندان مهم به نظر نیایند. این داستان به دختری که صدایش از رادیو مرز شنیده شده، تقدیم شده است.
داستانِ سرفه‌های نصرالله، ارجاع نویسنده به شخصیت‌ها و و رویدادهای واقعی را آشکار می‌کند. شخصیت‌هایی که شاید ما به عنوان خواننده‌ی داستان، آن‌ها را نشناسیم و رویدادهایی که شاید هرگز با آن‌ها مواجه نشدیم. اما از ورای داستان به واقعی بودن اشخاص و اتفاق‌ها پی می‌بریم.
نویسنده از توضیحات اضافه راجع به شخصیت‌ها می‌پرهیزد و در توصیف آن‌ها نیز همچون پیش‌بردِ روایت به جمله‌های ساده و کوتاه بسنده می‌کند. حتّی برای انتخاب موضوع داستان‌ها نیز گاهی به سراغ موضوعاتی می‌رود که ساده و دم‌دستی به نظر می‌رسند و این همان وجه مستند داستان‌هاست.
داستانِ فقط اتاق هشت‌تخته، داستانی دغدغه‌مند است که دغدغه‌ی نویسنده بر روایت داستانی چیرگی نمی‌یابد:
– سال هشتاد‌و‌هشت بود و کسی به این راحتی درِ خانه را باز نمی‌کرد.
و یک دهه بعد را هم در داستان شاهد هستیم:
– بیست و هشتم آبان نود و هشت بود و مهناز از شرکت به خانه برمی‌گشت. خیابان آزادی شلوغ بود. گاز اشک‌آور زده بودند. مردم در پیاده‌رو شعار می‌دادند. مهناز نمی‌توانست درست نفس بکشد.
داستانِ مراقب خودت باش، داستان آدم‌هایی همیشه نگران، همیشه مسئول، و داستان آدم‌هایی‌ است که هرگز بار سنگینِ روی شانه‌هایشان را زمین نگذاشتند یا فرصت نشد که زمین بگذارند. داستانی که باز هم بازتاب همه‌ی زندگی‌های نزیسته‌ی ما مردم است.
ترس‌ها، دردها و تروماهای شخصیت‌های این داستان‌ها با شگردهای پیشنهادیِ روانشناسی زرد درمان نمی‌شوند و گاهی عمری به اندازه‌ی عمر شخصیت‌ها و آدم‌های معادل بیرونی آن‌ شخصیت‌ها در اجتماع دارند.
بوی یاس امین‌الدوله می‌آمد، یکی دیگر از داستان‌های مجموعه است که نام مجموعه نیز از آن گرفته شده‌ست. این داستان فضایی کمی متفاوت‌تر از سایر داستا‌ن‌های مجموعه دارد؛ فضایی عاشقانه. اما همچنان با تأکید بر جزئیات نوشته شده است.
داستانِ تو می‌توانی، بازتاب فرهنگ مردسالارانه-پدرسالارانه‌ی حاکم بر اجتماع است که بازتاب‌دهنده‌ی دغدغه‌های فمنیستی و برابری‌خواهانه‌ی نویسنده است.
داستان‌های پایانی کتاب به جز داستان آخری، داستان‌هایی کوتاه‌تر از سایر داستان‌های مجموعه‌اند که باز هم ریشه در واقعیات اجتماعی سال‌های اخیر دارند. همچون داستانِ دوستان من تونستم شما هم می‌تونید، که یادآور آتش‌سوزی کمپ ترک اعتیاد لنگرود است.
داستانِ دوراس و سوپ ‌تره‌فرنگی، به عنوان داستان پایانی مجموعه، تقریباً هر آنچه را نویسنده در سایر داستان‌ها بازتاب داده‌ست، از جمله پرداختن به جزئیاتِ به ظاهر کم‌اهمیت، دغدغه‌ی‌ زنان و نقش فردی و اجتماعی آن‌ها و بازتاب شرایط اجتماع، را در خود دارد.
داستان‌های این مجموعه با رویکردی مستند‌گونه، راه را برای بررسی و تحلیل حقایقِ بازتاب‌دهنده می‌گشایند. حقایقی که تنها ریزه‌کاری‌ها و جزئیات می‌توانند آن‌ها را به درستی بازتاب دهند تا از جریان داستان و روایت داستانی خارج نشوند و تبدیل به یک گزارش مستندِ صرف نشوند.

هنوز کسی هست بخواند

کسی برایم کامنتی نوشته. نظری نوشته برای وبلاگ کوچکی اینجا خاک می‌خورد. وبلاگی که انگار خودم. از هشتاد و نُه تا امروز. نوشته در ناامیدی اینجا را پیدا کرده. نوشته که به زندگی امیدوار است. به اینکه هنوز آدم‌ها هستند. به اینکه هنوز کسی هست که بنویسد.
من به این کلمه‌ها احتیاج داشتم. از شما که نمی‌شناسم ممنونم. دلم را روشن کردید. امیدوارم کردید به اینکه هنوز آدم‌ها هستند. به اینکه هنوز کسی هست بخواند.

روزِ مرگم نفسی وعده‌ی دیدار بده

بیستم مهر سال هشتاد و هشت. برای رادیو گفت‌گو می‌گرفتم. درباره «رحم اجاره‌ای» با دکتر داریوش فرهود حرف زدم. چه دیدار خوبی بود. حرف‌هایمان که تمام شد دکتر فرهود برگه‌ای به دستم دادند. روی برگه با خط خوش شعر حافظ نوشته شده بود. هدیه‌ای که آنقدر عزیز بود هم در خاطرم ماند هم در خانه‌ام.

چندم اسفند بود که خبر دادی...؟ این بدتر از همه‌ی خبرهای قبلش بود. مامان پرسید: «چی شده؟» گفت: «مامانت مرده؟» و بعد هر شب ما را برد پیاده‌روی و... و هر شب حافظ باز کرد. آن شب این شعر حافظ آمد:
ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا
گو «بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد بِبَر»
سینه گو «شعله‌ی آتشکده‌ی فارس بِکُش»
دیده گو «آبِ رخِ دجله‌ی بغداد بِبَر»
روزِ مرگم نفسی وعده‌ی دیدار بده
وآن گَهَم تا به لَحَد فارغ و آزاد بِبَر
دوش می‌گفت «به مژگانِ درازت بِکُشم»
یا رب از خاطرش اندیشه‌ی بیداد بِبَر
حافظ اندیشه کن از نازکیِ خاطرِ یار
برو از دَرگَهَش این ناله و فریاد بِبَر

امروز خسته‌ام. دوست دارم به لاهیجان برگردم. بعد با آن بچه‌ها حرف بزنم و همینطور تا هر وقت که دلم خواست به درخت‌ها نگاه کنم. شاید حتی بعدش با سگ‌ها دوست شوم. تازه شهلا را هم باید ببینم. و دوباره به اندازه‌ی تمام عمر چای لاهیجان سفارش بدهم. امروز صدای تو را می‌شنوم:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

آن شب که در لاهیجان تا صبح بیدار نشستیم یاد این غزل بودم و دلم می‌‌خواست آن را اینجا بنویسم:
دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست
نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست


و خب آنچه هر روز در این دو سال به آن فکر کردم:
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم

لاهیجان

لاهیجان. جایی که تا به حال ندیدم. دوستان خیلی عزیزی در آنجا دارم. دورترین جایی ممکن. برای من که مدت‌هاست از همه‌چیز فاصله گرفتم. زندگی در وضعیت بقا. مثلِ بقیه‌. و تازه رنج یکی مثل من در برابر ماجراهای هولناکی که هر روز می‌شنویم چه اهمیتی دارد؟ راستش خوشحالم که قرار است دوستانم را در لاهیجان ببینم. خوشحالم که قرار است صحبت‌های حمید راد عزیز را بشنوم. خوشحالم که قرار است دوستان تازه‌ای به‌خاطر کتاب و ادبیات و کلمه پیدا کنم. خوشحالم که قرار است باهم از نوشتن حرف بزنیم.

تجربه روایت داستان- موسسه شیوا سخن پارسی- لاهیجان

پنج‌شنبه 16 مهر 1405- ساعت 16

المثنای یک زندگی را از کجا بگیرم؟

گفت: «من وسط درد و رنج و اندوه بقیه گم شدم و نمی‌تونم خودم رو پیدا کنم. خسته شدم.»

فکر کردم حتی رفیق‌مان هم گم شده. شاید دلش برای باغچه‌اش تنگ شده. گل‌ها مهم‌ترند یا گربه‌ها؟ به بنفشه‌هایی که هر اسفند می‌کاشت فکر می‌کنم. و پای شکسته. پای شکسته یعنی بابا. و دیوارِ اتاقی در بیمارستان ولیعصر اراک که روی آن نوشته شده بود: «مرغ زیرک گر به دام افتد تحمیل بایدش.» پای شکسته یعنی خانه‌ی کوچکمان در اراک و آن تابستانِ طولانی. نوار کاستی که فقط چند کار ِغم‌انگیز از هایده داشت. چرا یادم نمی‌آید کدام کارها؟

می‌خواهم بین کلمه‌های کتاب‌ها و سطرهایی که می‌نویسم گم می‌شوم. «مرخصی ساعتی گرفته‌ام امروز/ اداره‌ها پاسخگو نیستند/ المثنای یک زندگی را از کجا بگیرم؟» مرخصی ساعتی نه، المثنی نه. مرخصی طولانی از کارهای مربوط و نامربوط به من. باید به راضی می‌گفتم به‌خاطر این چندباری که مامان را برده آن کلینیک از او ممنونم و به‌خاطر آن شب. یادم رفت. این را نوشتم که اضافه کنم تازه خیلی از کارهای مربوط به من را در زندگیِ ما راضی انجام داده. گم شدن. گم شدن برای پیدا نشدن. برای رفتن و رفتن و به‌جایی نرسیدن. با دوستی که تا به‌حال ندیدم قرار گذاشته‌ام تا روزِ تولدش را باهم بگذرانیم.

ولعِ نوشتن. مثل همان که خانمِ خواننده نازنین گفت: «ولعِ خوندن. بیست و شیش سالم بود که انقلاب شد.» کسی می‌داند چطور می‌توانم به دفترچه‌ی خاطراتِ زنانی که در دهه بیست یا سی به دنیا آمدند دسترسی پیدا کنم؟ زنی در دنیای اطرافتان هست که خاطراتش را نوشته باشد؟

چه مهرِ متفاوتی. می‌فهمم چقدر خسته‌ای. می‌فهمم که این نوشته‌ها طولانی هستند. می‌فهمم که آدم‌ها نوشته‌ی طولانی دوست ندارند. یکی مثل من این شکلی دنبال خودش می‌گردد.

شب، کسوف، فریاد

من جوان‌تر بودم. عطیه جوان‌تر بود. مژگان جوان‌تر بود. مریم زنده بود. من جوانم. عطیه جوان است. مژگان جوان است و در ایران زندگی می‌کند. مریم زنده است. با ماشین مریم تا ونک می‌‌آیم. بعد باید مسیر طولانی تا خانه را با اتوبوس بروم. در خیابان کریم‌خان به چراغ‌های روشنِ در قلبم فکر می‌کنم. آدم خوشبختی هستم. سینما نجاتم داده. دوستی نجاتم داده. بیست و چنده ساله‌ام. زند‌ه‌ام. رویا دارم. و هنوز می‌توانم جهان و روزهای بهتری را تصور کنم. برگردیم عقب‌تر. یک روز آفتابی در زمستانِ اصفهان. کامران شیردل. «با وجود بیماری و خستگی و اینکه الان هفتاد و چهار سالمه هنوز تپش انسانی در من وجود داره. هنوز کنج‌کاوم، زنده‌ام و دلم می‌خواد یه کار نو بکنم.»

در ادامه از حافظه کمک می‌گیرم اگر غلط نوشتم برایم بنویسید. روز اول آمدید و با شوخی و‌ خنده گفتید: «حالم اصلا خوب نبود. بیمارستان بودم.» بعد من را نشان دادید و گفتید: «به‌خاطر این اومدم. گفتم دیگه به کلانتری خبر می‌ده که چرا این کلاس شروع نمی‌شه.» هر هفته در فیس‌بوک از شما می‌پرسیدم که کلاس نئورئالیسم کِی شروع می‌شود؟ حیاط ماهِ مهر وقتِ حرف زدن. «باید برم یکی تو خونه هست که پنجاه ساله منتظر منه.» عکس‌های شما و همسرتان از زیباترین عکس‌های دنیاست. و خب بدجنسی است اگر از تنهایی بگویم. وقتی درست چند روز بعد از انتشار کتابم صدای شما را شنیدم: «کتابت رفت چاپ دوم؟» و حرف زدن با شما. صدایی که دلم را روشن می‌کند. برویم خانه‌ی مریم فیلم ببینیم. من قوانینِ این بازی را دوست ندارم. حتی گاهی نمی‌دانم چطور می‌توانم به این بازی ادامه بدهم. جدایی، مرگ و بیماری را دوست ندارم. برویم فیلم‌مان را ببینیم. «فریاد»، «ماجرا» ،«شب» و «کسوف» را ببینیم. شما از فلینی، آنتونیونی، پازولینی، شهید ثالث و امیر نادری حرف بزنید و چراغ‌های دلم را روشن کنید.

پراکنده از «هم‌نشینی» در پنج‌شنبه‌ای که گذشت


در دفترچه یادداشت موبایلم نوشتم: «من گذشته هستم.» این جمله متفاوت بود. دوست داشتم یادم بماند. شخصیتی بنویسم که همین را در معرفی خودش بگوید. آقای گذشته گفت: «هندسه‌ی کنارِ هم بودن»،«کنار هم باشیم بدون نقاب‌هامون. با همه‌ی ‌ایرادها و اشکال‌هایی که داریم.»،«تمرینِ کنارِ هم بودن.»، از سرم گذشت: «در پیوندی افقی.»
از خواندن و نوشتن حرف زدیم. تاب آوردن. از کتاب «در بابِ تسلا» حرف زدم. از ادبیات که انگار آیینه‌ی زندگیست. تصویرِ خشونت، جنگ، سیاهی،فقر، شجاعت، عشق، جدایی، لذت و.... و صدای دوستانم: «احساس کردم خیلی باید در لحظه زندگی کنم. انگار که دیگه مرگ خیلی نزدیک بود.»، «یه روز قبل از آتش‌بس ماری مادرش رو از دست داد.»، «احساس می‌کردم دارم کابوس می‌بینم و وسط یه فیلم ترسناکم.»،«مامانِ من با دستگاه اکسیژن نفس می‌کشید»،«آدمیزاده دیگه... تو می‌خوای فرار کنی خودت رو نجات بدی.»، «امر منفی می‌تونه نگاهمون رو به روابط و داشته‌هامون پُررنگ‌تر کنه.»، «من سخت‌ترین بخش جنگ رو تجربه کردم. همیشه خط مقدم بودم.»، «چه روایتی از رنج‌مون داریم؟»
مادرِ سارا معلم مدرسه ما بود. من و زهره بزرگ، شاگردان آن مدرسه بودیم. مدرسه‌ای که در دوره‌ی زهره نامش «ماندانا» بود و و در دوره‌ی ما «فدک». زهره بزرگ از زندگی گفت: «سختی‌ها به آدم شجاعت می‌دند. من اگه تو شرایط دشوار تونستم باز با یه موسیقی شاد به رقص دربیام یا وقتی تونستم با امکان کم یه غذای خوب درست کنم هنره.» و من صدای فروغ را شنیدم: «نجات‌دهنده در گور خفته است» این را ابتدای جلسه به سارا گفته بودم. گفت کارت‌هایی برای شرکت‌کنندگان آماده کرده و خواست جمله‌هایی روی آنها بنویسم. گفتم «راستش الان هیچ جمله‌ای نمی‌شه به کسی گفت» با خنده گفتم:«چیزی که الان یادم میاد شعر فروغه. نجات‌دهنده در گور خفته است.» روی کارت‌هایی که سارا آماده کرده بود نوشتم: «زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برود»، «روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.»، «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش»، «شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما/ بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد»، «مهربان باش، چون هر کس را که می‌بینی درگیر نبردی دشوار است.»
دوستی گفت: «شکل‌های دوام آوردن ما متفاوته.» یاد استادمان افتادم که می‌گفت:«در حرمان‌های جهان با سرور شرکت کنید.»
دوست دیگری گفت: «این آدما برا زندگی رفتند.» از البرکامو حرف زدیم. «محافظت از دیگران و تلاش برای اینکه اون سیاهی گسترش پیدا نکنه.»، «زندگی روزمره.» و من که یک سال هر روز منتظر بودم اینجا شب بشود آنجا روز بشود. خودم که روزها را یکی‌یکی خط زده بودم. خودم که هر شب وقت ِخواب جشن گرفته بودم که :«یه روز دیگه هم گذشت.»
و صدایی که باعث شد بهتر ببینم: «تاب آوردن مساله همه‌ی زندگی من بود.. شب آخرِ جنگ که گفتند منطقه ما رو می‌زنند فکر کردیم ما که جایی نمی‌تونیم بریم خواهرم رو که نمی‌تونیم ببریم.»، «تعریف زردِ موفقیت... و آسیبی که به جامعه وارد می‌کنه.»، «ادبیات و هنر که قرار نیست چیزی رو آسون‌تر کنه.»،«من هستم تا هیچ‌چیز عادی نشه برای خودم.»
البته که خیلی هم خندیدیم. یکی از بهترین روزهای زندگی بود. لااقل برای من.

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی