المثنای یک زندگی را از کجا بگیرم؟

گفت: «من وسط درد و رنج و اندوه بقیه گم شدم و نمی‌تونم خودم رو پیدا کنم. خسته شدم.»

فکر کردم حتی رفیق‌مان هم گم شده. شاید دلش برای باغچه‌اش تنگ شده. گل‌ها مهم‌ترند یا گربه‌ها؟ به بنفشه‌هایی که هر اسفند می‌کاشت فکر می‌کنم. و پای شکسته. پای شکسته یعنی بابا. و دیوارِ اتاقی در بیمارستان ولیعصر اراک که روی آن نوشته شده بود: «مرغ زیرک گر به دام افتد تحمیل بایدش.» پای شکسته یعنی خانه‌ی کوچکمان در اراک و آن تابستانِ طولانی. نوار کاستی که فقط چند کار ِغم‌انگیز از هایده داشت. چرا یادم نمی‌آید کدام کارها؟

می‌خواهم بین کلمه‌های کتاب‌ها و سطرهایی که می‌نویسم گم می‌شوم. «مرخصی ساعتی گرفته‌ام امروز/ اداره‌ها پاسخگو نیستند/ المثنای یک زندگی را از کجا بگیرم؟» مرخصی ساعتی نه، المثنی نه. مرخصی طولانی از کارهای مربوط و نامربوط به من. باید به راضی می‌گفتم به‌خاطر این چندباری که مامان را برده آن کلینیک از او ممنونم و به‌خاطر آن شب. یادم رفت. این را نوشتم که اضافه کنم تازه خیلی از کارهای مربوط به من را در زندگیِ ما راضی انجام داده. گم شدن. گم شدن برای پیدا نشدن. برای رفتن و رفتن و به‌جایی نرسیدن. با دوستی که تا به‌حال ندیدم قرار گذاشته‌ام تا روزِ تولدش را باهم بگذرانیم.

ولعِ نوشتن. مثل همان که خانمِ خواننده نازنین گفت: «ولعِ خوندن. بیست و شیش سالم بود که انقلاب شد.» کسی می‌داند چطور می‌توانم به دفترچه‌ی خاطراتِ زنانی که در دهه بیست یا سی به دنیا آمدند دسترسی پیدا کنم؟ زنی در دنیای اطرافتان هست که خاطراتش را نوشته باشد؟

چه مهرِ متفاوتی. می‌فهمم چقدر خسته‌ای. می‌فهمم که این نوشته‌ها طولانی هستند. می‌فهمم که آدم‌ها نوشته‌ی طولانی دوست ندارند. یکی مثل من این شکلی دنبال خودش می‌گردد.

شب، کسوف، فریاد

من جوان‌تر بودم. عطیه جوان‌تر بود. مژگان جوان‌تر بود. مریم زنده بود. من جوانم. عطیه جوان است. مژگان جوان است و در ایران زندگی می‌کند. مریم زنده است. با ماشین مریم تا ونک می‌‌آیم. بعد باید مسیر طولانی تا خانه را با اتوبوس بروم. در خیابان کریم‌خان به چراغ‌های روشنِ در قلبم فکر می‌کنم. آدم خوشبختی هستم. سینما نجاتم داده. دوستی نجاتم داده. بیست و چنده ساله‌ام. زند‌ه‌ام. رویا دارم. و هنوز می‌توانم جهان و روزهای بهتری را تصور کنم. برگردیم عقب‌تر. یک روز آفتابی در زمستانِ اصفهان. کامران شیردل. «با وجود بیماری و خستگی و اینکه الان هفتاد و چهار سالمه هنوز تپش انسانی در من وجود داره. هنوز کنج‌کاوم، زنده‌ام و دلم می‌خواد یه کار نو بکنم.»

در ادامه از حافظه کمک می‌گیرم اگر غلط نوشتم برایم بنویسید. روز اول آمدید و با شوخی و‌ خنده گفتید: «حالم اصلا خوب نبود. بیمارستان بودم.» بعد من را نشان دادید و گفتید: «به‌خاطر این اومدم. گفتم دیگه به کلانتری خبر می‌ده که چرا این کلاس شروع نمی‌شه.» هر هفته در فیس‌بوک از شما می‌پرسیدم که کلاس نئورئالیسم کِی شروع می‌شود؟ حیاط ماهِ مهر وقتِ حرف زدن. «باید برم یکی تو خونه هست که پنجاه ساله منتظر منه.» عکس‌های شما و همسرتان از زیباترین عکس‌های دنیاست. و خب بدجنسی است اگر از تنهایی بگویم. وقتی درست چند روز بعد از انتشار کتابم صدای شما را شنیدم: «کتابت رفت چاپ دوم؟» و حرف زدن با شما. صدایی که دلم را روشن می‌کند. برویم خانه‌ی مریم فیلم ببینیم. من قوانینِ این بازی را دوست ندارم. حتی گاهی نمی‌دانم چطور می‌توانم به این بازی ادامه بدهم. جدایی، مرگ و بیماری را دوست ندارم. برویم فیلم‌مان را ببینیم. «فریاد»، «ماجرا» ،«شب» و «کسوف» را ببینیم. شما از فلینی، آنتونیونی، پازولینی، شهید ثالث و امیر نادری حرف بزنید و چراغ‌های دلم را روشن کنید.

پراکنده از «هم‌نشینی» در پنج‌شنبه‌ای که گذشت


در دفترچه یادداشت موبایلم نوشتم: «من گذشته هستم.» این جمله متفاوت بود. دوست داشتم یادم بماند. شخصیتی بنویسم که همین را در معرفی خودش بگوید. آقای گذشته گفت: «هندسه‌ی کنارِ هم بودن»،«کنار هم باشیم بدون نقاب‌هامون. با همه‌ی ‌ایرادها و اشکال‌هایی که داریم.»،«تمرینِ کنارِ هم بودن.»، از سرم گذشت: «در پیوندی افقی.»
از خواندن و نوشتن حرف زدیم. تاب آوردن. از کتاب «در بابِ تسلا» حرف زدم. از ادبیات که انگار آیینه‌ی زندگیست. تصویرِ خشونت، جنگ، سیاهی،فقر، شجاعت، عشق، جدایی، لذت و.... و صدای دوستانم: «احساس کردم خیلی باید در لحظه زندگی کنم. انگار که دیگه مرگ خیلی نزدیک بود.»، «یه روز قبل از آتش‌بس ماری مادرش رو از دست داد.»، «احساس می‌کردم دارم کابوس می‌بینم و وسط یه فیلم ترسناکم.»،«مامانِ من با دستگاه اکسیژن نفس می‌کشید»،«آدمیزاده دیگه... تو می‌خوای فرار کنی خودت رو نجات بدی.»، «امر منفی می‌تونه نگاهمون رو به روابط و داشته‌هامون پُررنگ‌تر کنه.»، «من سخت‌ترین بخش جنگ رو تجربه کردم. همیشه خط مقدم بودم.»، «چه روایتی از رنج‌مون داریم؟»
مادرِ سارا معلم مدرسه ما بود. من و زهره بزرگ، شاگردان آن مدرسه بودیم. مدرسه‌ای که در دوره‌ی زهره نامش «ماندانا» بود و و در دوره‌ی ما «فدک». زهره بزرگ از زندگی گفت: «سختی‌ها به آدم شجاعت می‌دند. من اگه تو شرایط دشوار تونستم باز با یه موسیقی شاد به رقص دربیام یا وقتی تونستم با امکان کم یه غذای خوب درست کنم هنره.» و من صدای فروغ را شنیدم: «نجات‌دهنده در گور خفته است» این را ابتدای جلسه به سارا گفته بودم. گفت کارت‌هایی برای شرکت‌کنندگان آماده کرده و خواست جمله‌هایی روی آنها بنویسم. گفتم «راستش الان هیچ جمله‌ای نمی‌شه به کسی گفت» با خنده گفتم:«چیزی که الان یادم میاد شعر فروغه. نجات‌دهنده در گور خفته است.» روی کارت‌هایی که سارا آماده کرده بود نوشتم: «زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برود»، «روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.»، «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش»، «شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما/ بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد»، «مهربان باش، چون هر کس را که می‌بینی درگیر نبردی دشوار است.»
دوستی گفت: «شکل‌های دوام آوردن ما متفاوته.» یاد استادمان افتادم که می‌گفت:«در حرمان‌های جهان با سرور شرکت کنید.»
دوست دیگری گفت: «این آدما برا زندگی رفتند.» از البرکامو حرف زدیم. «محافظت از دیگران و تلاش برای اینکه اون سیاهی گسترش پیدا نکنه.»، «زندگی روزمره.» و من که یک سال هر روز منتظر بودم اینجا شب بشود آنجا روز بشود. خودم که روزها را یکی‌یکی خط زده بودم. خودم که هر شب وقت ِخواب جشن گرفته بودم که :«یه روز دیگه هم گذشت.»
و صدایی که باعث شد بهتر ببینم: «تاب آوردن مساله همه‌ی زندگی من بود.. شب آخرِ جنگ که گفتند منطقه ما رو می‌زنند فکر کردیم ما که جایی نمی‌تونیم بریم خواهرم رو که نمی‌تونیم ببریم.»، «تعریف زردِ موفقیت... و آسیبی که به جامعه وارد می‌کنه.»، «ادبیات و هنر که قرار نیست چیزی رو آسون‌تر کنه.»،«من هستم تا هیچ‌چیز عادی نشه برای خودم.»
البته که خیلی هم خندیدیم. یکی از بهترین روزهای زندگی بود. لااقل برای من.

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

فردوس دمی زِ وقتِ آسوده‌ی ماست

گردون نِگری ز قدِ فرسوده‌ی ماست
جیحون اثری ز اشکِ پالوده‌ی ماست
دوزخ شَرری ز رنجِ بیهوده‌ی ماست
فردوس دمی زِ وقتِ آسوده‌ی ماست

رفتیم به صندوق ِ عدم یک‌یک باز!

ما لُعبَتَکانیم و فلک لُعبَت‌باز
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز
یک‌چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق ِ عدم یک‌یک باز!

مطمئنی هیچ‌وقت نمی‌خوای برگردی؟


نگاهی به مجموعه داستانِ «آویختگی»
مطمئنی هیچ‌وقت نمی‌خوای برگردی؟
زری پورجعفریان

منتشر شده در سایت انسان شناسی و فرهنگ

«آویختگی» عنوانِ مجموعه داستانِ کوتاهی از مهسا سالاری است. این کتاب هشت داستان دارد.
در داستان اول نویسنده تلاش کرده با استفاده از حس‌های مختلفی چون شنیدن و دیدن فرم متفاوتی برای داستانش بسازد. داستان اینطور شروع شده: «شنیدم که در دستشویی را بست، رفت توی هال و سیگار برقی را برداشت.» و در ادامه: «دیدم که لباس می‌پوشید. دیدم که سیگار را گذاشت توی جیب کاپشنش.» داستان درباره مهاجرت و پیوندهای عاطفی است. چمدان‌های بزرگ ایرانی‌ها و عرب‌های مهاجر در فرودگاه و ایستگاه‌های قطار «انگار فقط ما تکه‌تکه‌های زندگی‌مان اینقدر سنگین بود.» فرشاد که «انگار همه‌ی ستون‌هایی باشد که مرا به زمین وصل می‌کند، یا همه‌ی بندهایی که از آسمان آویزان کرده، قطع کردنش مرا انداخته بود روی زمین و فکر می‌کردم که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم بیدار شوم.» یان که «هر دو- سه ماه می‌آمد و من باز طناب درست می‌کردم، تکه‌تکه، کوتاه. وقتی می‌رفت دوازده ساعت روی تخت اتاقم می‌افتادم و گریه می‌کردم.» تلاش برای باریک کردن طناب‌ها. «دفعه‌ی قبل که یان رفت، گفته بود می‌رود اتیوپی و شش ماه دیگر می‌آید. شش ماه برای من یک عُمر بود.سه روز تمام افتادم روی تخت، همان‌جایی که یان می‌خوابید و گریه کردم و چیپس خوردم و به موبایلم زل زدم. بعد دوشنبه شد و مجبور شدم بلند شوم بروم آزمایشگاه چون که غم نان!» ماجرای هویت که شخصیت زنِ داستان در این پیوندها، در کشوری دیگر و در فضای تحصیل و شغلش تجربه می‌کند. «می‌نشستم رو به‌روی آونگ فوکوی غول‌آسای دانشکده فیزیک و فکر می‌کردم من اینجا چه کار می‌کنم. من که نه به اندازه‌ی آنهای دیگر عاشق فیزیکم، نه باهوشم، نه حتی درسخوان.» و در نهایت شاید فرسودگیِ حاصل از بریدنِ طناب‌ها. طناب‌هایی که «حتی اگر به باریکی نخ هم بودند، بریدنشان مرا می‌کشت.» و نیاز به ثبات و شاید کمی آرامش. و صدایی که می‌پرسد:«تو مطمئنی هیچ‌وقت نمی‌خوای برگردی؟»
«جان اسنو سه هجا دارد» عنوان داستان دوم است. قراری برای زندگی در خانه‌ای مشترک. شکلِ دیگری از رابطه و زندگی. شکلی ناچار. مامانی که فکر و خیال می‌کرد دخترش پیر شده و شوهر نکرده. بعد پیله می‌کرد و «یه‌ریز غر می‌زد. راه می‌رفت و غرهایش را مثل گرد مرگ می‌ریخت همه‌جای خانه.» و می‌گفت:«این دردای من همه‌ش واسه توئه. چقدر باید بشینم و غصه بخورم که دخترم نمی‌تونه مثل آدم زندگی کنه.» او که چیز ِ زیادی از این قرار دو نفره نمی‌داند. «مامان از هیچ‌چیز خبر ندارد. مامان خبر ندارد بچه توی قرار نبوده. نمی‌شده هم که باشد. حالا باز اگر اینجا آمریکایی سوییسی چیزی بود. آن‌وقت فقط می‌شد، من که نمی‌خواستم، توی سوییسش هم... شاید آدم اگر توی سوییس با یکی زندگی کند که سر نوبت خودش اینقدر جر نزند، دلش بچه هم بخواهد... ولی باز آدم از کجا بداند توی سوییس چقدر همه‌چیز عادلانه است؟ اصلا هیچ تضمینی نیست دنیا عادلانه باشد، آدم یک بچه را بیاورد وسطش که چی.» زنی که کف آشپزخانه می‌نشیند و تکیه می‌دهد به کابینت و به صدای ماشین لباسشویی گوش می‌کند و عاشق صدای ماشین لباسشویی و ظرف‌شویی است. خانه‌ای که خانه‌ی هیچ‌کس نیست. «خانه‌ی من یا پویا یا خانه‌ی من و پویا نیست. خانه‌ی آقای باقری است. هیچ‌چیز دیگری هم اینجا مال من و پویا نیست. یا مال من است یا مال پویا.»
شخصیت اصلی داستان «گورباچف» دختری ده ساله است. او دنیای خودش را دارد. «فکر می‌کنم آدم‌هایی که بچه‌دار نمی‌شوند خوشبختند. چون به‌جای بچه‌هایی که همه‌ش خانه را به‌هم می‌ریزند، هیچ‌وقت به موقع نمی‌خوابند، نصف غذاهای دنیا را نمی‌خورند و همه‌چیز را خراب می‌کنند، خانه‌ی تمیز و قشنگ دارند و عروسک‌های خوشگل و سالم... من فکر می‌کنم اگر مامان و بابای من هم بچه نداشتند خوشگل‌تر بوند و هی نمی‌خواستند حرص ما را بخورند. مامانم هر وقت به حرف هایش گوش نمی‌دهم می‌گوید:«آخه من چقدر حرص تو رو بخورم.» من به حرف‌های مامان گوش می‌دهم اما همه‌شان یادم نمی‌ماند.» ماجرای داستان رابطه دختر و گورباچف گربه‌ی خاله فرنگیس است و داستان پایانی غافلگیرکننده و شیرین دارد.
عنوانِ داستان بعدی «نقطه‌ها»ست. تصادفِ آشنایی، فهمیدنِ اطمینانی در پاسخ‌های طرف مقابل، سفر و در نهایت صدای همهمه. عشق و عاطفه، خواب و بیداری و مرگ و زندگی. انگار داستان دو بخشِ منسجم دارد. بخش اولی که واقعیتِ رابطه‌ی نسیم و سینا است و بخش دوم که خیال است و خواب و درد. تهرانی به اندازه‌ی گودالی بزرگ و زنی به‌اندازه‌ی نقطه. نقطه‌ای کوچک. خیلی کوچک.
«فاتح» عنوانی داستانی خواندنی است. داستانی که از همان سطر اول خواننده را با خود همراه می‌کند: «من بیست و یک روز در استانبول با یک غریبه زندگی کردم. در یک آپارتمان رو به دریای مرمره، که از تراسش می‌شد مسجد سلطان احمد را دید.» شخصیت داستان زن سی‌ساله‌ای بود که فکر می‌کرد همه‌ی آدم‌ها او را با انگشت به‌هم نشان می‌دهند و می‌گویند: این همان دختر بازنده است. «فکر می‌کردم چقدر حیف شد، باید زودتر ازدواج می‌کردم، باید برنده می‌شدم.» تجربه‌ی سی‌سالگی. آشنایی با الیاس. تجربه‌ی عشق که باعث می‌شد زن از ارتفاعِ بدون حفاظ نترسد. جشن تولد الیاس و قرار برای جشن تولدی دیگر. بیست و یک روز از زندگی. خانه‌ای که اینجا و در این داستان از آن با عنوانِ «خانه‌مان» یاد شده. و سحاب. مرد دیگری که زن فکر می‌کرد با بندهای محکمی به او وصل است. «نه اینکه دوستش داشته باشم، نه حتی احساس کنم دوستم دارد... همین که همیشه باهم تئاتر می رفتیم، گاهی باهم بیرون غذا می‌خوردیم، همیشه روزهای ابری و بارانی باهم در خانه‌ی او می‌ماندیم، همیشه باهم مهمانی می‌رفتیم و گاهی باهم سفر می‌رفتیم» و شکلی از زندگی که در آن زن تصوری از تنها سفر رفتن و تجربه‌ی متفاوتش ندارد. زن از جایی به بعد گیر کرده بود بین رفتن و نرفتن و افتادن و نیفتادن. و همه‌ی این‌ها آنقدر خوب روایت شده که خواننده می‌تواند با شخصیت داستان در این تجربه‌ی تازه همراهی کند. بیست و یک روز زندگی با مردی که زن او را بیست و یک ساعت هم ندیده بود. و زن جسورانه از همه‌ی مسابقه‌ها فرار می‌کند. و البته دیگر بازنده نیست. چون می‌تواند تصمیم بگیرد. شکل تازه‌ای از زندگی را لمس کند و صدای الیاس را بشنود: «تولدت مبارک»
«خونآبی» داستانِ متفاوتی است. دکتر مینا میلانی، رزیدنت سال سه‌ی زنان، زنی که پزشک محبوبی نیست اما آنقدر مهارت دارد که کسی نتواند به‌خاطر این نامحبوب بودن نادیده‌اش بگیرد. داستان از آخر شروع شده:«این درست است که خون مارمولک‌ها آبی‌ست.» این را زن در جلسه‌‌ی مورنینگ بیمارستان می‌گوید. خانم دکتری که می‌تواند میان جیغ و داد زنانی که در حال زایمان هستند کتاب بخواند. خونسردیِ شخصیت با خونسردیِ روایت در کنار هم فضای متفاوتی از بخش زنان بیمارستانی دولتی در تهران می‌سازد. بیماری چشم‌آبی و خانم دکتری که به‌جای کتاب خواندن فکر می‌کرد «این چیزِ آبی که بیمار دفع کرده چه می‌تواند باشد؟» نوزادی متفاوت و پایان ماجرا که همان ابتدای داستان است: «این درست است که خون مارمولک‌ها آبی‌ست.»
«بوبیک» از داستان‌های عاشقانه‌ی کتاب است. ماجرای رابطه‌ی ادریس، نازنین و رضا. ادریس و نازنین هم پزشکی می‌خوانند و در بیمارستان باهم آشنا می‌شوند. نازنین به رضا می‌گوید: «احساس می‌کنم قلبم برای این‌همه احساس جورواجور جا نداره.» ادریس بی‌خبر است و پایان داستان که شکلی از رنج ست و عشق و انسان و همان که سهراب سپهری نوشته: «آدم اینجاست..» یا همان که شاملو نوشته: «توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن/ توانِ شنفتن/ توانِ دیدن و گفتن/ توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن/ توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان/.../ و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی/ تنهایی/ تنهایی/ تنهایی عریان.» و داستان آخر هم که به نوعی باز تجربه‌ای از همین تنهایی است.
مجموعه داستان «آویختگی» به زنانِ ایران تقدیم شده است. زنانی که مثلِ شخصیت‌ِ داستان دوم برای رسیدن به استقلال باید از موانع خانوادگی عبور می‌کردند. زنانی که فقط با «شوهر کردن» می‌توانستند در مسابقه‌ی زندگی برنده به‌حساب بیایند. زنانی که باید «مثل آدم زندگی می‌کردند.» مثل بقیه. مطابقِ عرف. و دغدغه‌های دیگری که فقط زنانه نیست انسانی است: خانه، پیوندِ عاطفی، داشتنِ بچه، شوقِ آشنایی و رنجِ جدایی و... این مجموعه‌داستانِ خواندنی در سال 2025 به‌صورت مستقل از طریق Amazon KDP منتشر شده است.


هنوز در راه بود، مسافر بود، در دیروز بود


نگاهی به آخرین کتابِ گلی ترقی
هنوز در راه بود، مسافر بود، در دیروز بود

منتشر شده در روزنامه شرق

ماه‌سیما شادان. دکتر ماه‌سیما شادان. «بازگشت» نامِ آخرین کتابِ گلی ترقی است. ابتدای کتاب با آنچه از قولِ سیمون دوبووار آمده به «پیری» اشاره شده است.«چه غریب است که زمان، این نامرئی بی‌صورت و ماده، توانسته با چنین وزن سنگینی مرا خرد کند. چگونه آینده بی‌آنکه وجود داشته باشد، راه خود را می‌پیماید و حضور می‌یابد؟» کتاب با این سوال شروع می‌شود: «بمانم یا برگردم؟» و در ادامه نویسنده از ماه‌سیما شادان و این سوال می‌نویسد:«این سوالی‌است که ماه‌سیما از خودش و من می‌کند. هر روز. روزی ده‌بار. یقه‌ام را چسبیده. مزاحم است. روی فکرهایم می‌دود. توی گوشم وِزوِز می‌کند. به جدار ذهنم آویزان می‌شود. ول‌کن نیست. او چه کسی است؟ از کدام دالان تاریک ذهنم بیرون پریده است؟»
ماه‌سیما بعد از بیست و دو سال زندگی در پاریس می‌خواهد به ایران برگردد. نویسنده از آینده و پایان کار شخصیت چیزی نمی‌داند. او هم بر سر دوراهی است و تکلیفش روشن نیست. «هر اتفاقی برای او بیفتد، برای من هم خواهد افتاد.» او ماه‌سیما را جلوتر از خودش فرستاده تا ببیند چه بر سرش می‌آید. «راستش را بخواهید، این ماه‌سیماست که سرنوشت من را تعیین می‌کند. من تماشاگرم. نگاه می‌کنم و می‌نویسم. و شمای خواننده هم کاری از دست‌تان ساخته نیست.»
به باران ِریز و سمج پاریس فکر می‌کنم. به رابطه‌ی شخصیت و نویسنده. به زندگی هر دوی آنها. به شباهت‌شان. به خانه و مهاجرت. مهاجرتی که از دیدِ ماه‌سیما:«به معنای کندن و آمدن و ماندن نبود. با خودش گفته بود: «می‌ریم. دو سه سالی فرانسه می‌مونیم. اوضاع که عادی شد، برمی‌گردیم.»» اوضاع که عادی شد. «نمی‌شد به آینده اعتماد کرد. بعد از آن‌همه اتفاق پیش‌بینی‌نشده -انقلاب و جنگ و تبعید- احتمال وقوع هر حادثه‌ای می‌رفت.» صدای پسرهای ماه‌سیما: «دیدی چی سر عراق اومد؟ حالا نوبت ایرونه.» و صدای امیرا -دوست ماه‌سیما-: «می‌ری و پشیمون برمی‌گردی. غربت واقعی اون‌جاست.» غربت، تنهایی، درد، دلتنگی، دوستی، جدایی و هزار فکرِ پراکنده. گذشته، زمان، آینده و تهران آن‌طور که امیرا می‌گوید: «تهرون شهری که من و تو می‌شناختیم نیست. شهر آقازاده‌های تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ست.» تهرانی که شاید فقط در خیال حفظ شده بود و واقعیت نداشت. شهری که شاید فقط خوابی بود در گذشته. غربت و آدم‌هایی که حفره‌ای وسط سینه‌شان دارند. ماه‌سیما که انگار قصد سفر به گذشته را دارد. زنی که سردرگم است و نمی‌داند چه می‌خواهد. البته که در موقعیت دشواری هم قرار دارد. «امیدوار بود تهران، شهر کودکی‌اش، زندگی در خانه‌اش، آویختن به زبان فارسی، به خانواده‌اش بتواند به سردرگمی‌ درونی‌اش پایان دهد. زندگی در میانه، نه این‌جا و نه آن‌جا، ممکن نبود.» ماه‌سیما که وقتی به ایران رسید هم «هنوز در راه بود، مسافر بود، در دیروز بود.» مثل روزهای اولِ زندگی در پاریس رابطه‌ها را درک نمی‌کرد. باید سوار شدن به اتوبوس را یاد می‌گرفت: «قسمت جلو مال آقایونه.» و «قوانین اسلامی. مَردا جلو، زَنا عقب. باید یاد بگیرم.» و تهران که «دو شهر درهم دویده بود، تهرانِ آن‌وقت‌ها، پیر و خسته، و تهرانِ جدید، تهرانِ جرثقیل‌ها، تهرانِ غول‌های سیمانی.» و صدای امیرا: «توی اون مملکت محال وجود نداره.» صدای ساکنانِ خانه‌ی ماه‌سیما در سال‌های نبودنِ او:«ما شهید دادیم. شما کجا بودی؟»،«شما که اینجا نبودی. خبر نداری.» وزنِ زمان روی شانه‌های ماه‌سیما و تلاش او برای آشتی با خیابان‌های شلوغِ تهران. و صدای ماه‌سیما وقتی به دوستش در تهران می‌گوید:«شماها به همه سوظن دارین. از همه می‌ترسین. چرا این‌طوری شدین؟»
ماه‌سیما در تهران دچار تبی چند روزه می‌شود. «میان تکه‌پاره‌های پراکنده‌ی خاطره‌هایش شناور بود، و اتصالش با مرکزی واحد، یا زنجیره‌ای ثابت، قطع شده بود. هیچ‌چیز سرِ جایش نبود. هیچ‌چیز واقعیت نداشت.» و صدای سام -فرزندش-که درست در همین لحظه‌ها خاصیتی ‌شفابخش دارد. «ماه‌سیما صدای او را که می‌شنید، جان می‌گرفت. بدنش گرم می‌شد و از تاریکی اطرافش فاصله می‌گرفت.» ماه‌سیما نمی‌خواهد قبول کند پیر شده. «مگر چند سالش بود؟ دیگر حساب سن و سالش را نداشت. کسی نبود تولدش را جشن بگیرد.» به نویسنده فکر می‌کنم. 17 مهر هزار و چهارصد و چهار گلی ترقی 86 ساله شد.
«بازگشت» ماجرای زنی است با «دو زندگی ِ دویده درهم». شاید نه فقط آن زن. که حتی ماجرای خودِ نویسنده. و باز نه فقط این دو نفر. که شاید «ما». ما که همواره در «وضعیت حساس کنونی» به‌سر بردیم. و خیلی وقت‌ها به این سوال مهم فکر کردیم: «بمانم یا برگردم؟» و حالا در شکلی دیگر:«بمانم یا بروم؟» درست مثل ماه‌سیما که: «جای او در تقاطع فرهنگ غرب و سکوت دلپذیر باغ دماوند بود.» و البته که این سوال در کتابِ «خاطره‌های پراکنده» (1371) و داستانِ «مادام گُرگه» هم هست. آنجا که شخصیت اصلی در غربت پاریس از خودش می‌پرسد: «چه‌کار کنم؟ بمانم یا برگردم؟» و بعدتر در کتابِ «جایی دیگر»(1379) و داستانِ «اناربانو و پسرهایش» باز به نوعی همین دغدغه برای شخصیت داستان وجود دارد. اناربانو می‌گوید: «خوش به‌حال آنهایی که بچه‌های سربه‌راه دارند. پسرهای من از بچگی هوایی بودند. آرام و قرار نداشتند. از مردم دِه بدشان می‌آمد. همه‌اش می‌خواستند بروند شهر. بروند تهران. بروند یک‌جای دیگر. کجا؟ خودشان هم نمی‌دانستند. ما که جوان بودیم، یک‌جا بیشتر نمی‌شناختیم. یزد برایمان اول و آخر دنیا بود.» و شخصیت ِزن داستان که می‌گوید: «ننه‌خانم، خوش به حالت که جای خودت را پیدا کرده‌ای.»
به سکوتِ طولانیِ گلی ترقی در چند سالِ گذشته فکر می‌کنم. آنطور که خودش می‌گوید: «من خیلی پرحرف بودم. پرحرف بودم به معنی قصه‌گو. همیشه دیر می‌رسیدم سر صبحانه همیشه جا می‌موندم برای اینکه می‌خواستم خوابی رو که دیده بودم تعریف کنم.» به صدای فرهاد داریوش پسر گلی ترقی و این کلمه‌ها فکر می‌کنم: «خیلی تنهاست، خیلی شکسته و ضررخورده. سکوتِ کامل و یه نقطه که داره بهش نگاه می‌کنه.» صدای خانم ترقی را در برنامه‌ی ضبط شده‌ای(دیدار و گفتگو با گلی ترقی-دوم بهمن 1393) می‌شنوم: «آقای شایگان یه دفعه به من گفتن تو سی ساله پاریسی اما انگار نه انگار که پاریسی. این فرنگی بودنت قشرِ نازکی روی اون ایرونی بودنه.» و در ادامه اشاره به اهمیت دانستنِ زبان در برقراری ارتباط و احساس نزدیکی بیشتر با محیط زندگی:«من می‌رم آمریکا چون انگلیسی خوب بلدم خیلی احساسِ نزدیکی و راحتی می‌کنم- و درباره فرانسه از اول یه مقاومتی در من بوده در یادگرفتن زبان فرانسه. مثل این‌که اگه این زبون رو یاد بگیرم اینجا جا میوفتم و این‌جا می‌مونم. و نمی‌خواستم. من اصلا از اول که رفتم جنگ شده بود. انقلاب بود. گفتم که خُب یه سال می‌رم می‌مونم. هم فاله هم تماشا. بعدش برمی‌گردم. بچه‌هام هم کوچولو بودند. یه کم زبان فرانسه رو یاد می‌گیرم و برمی‌گردیم و خوب و خوشبخت زندگی می‌کنیم.. جنگ شد. اتفاق. مثل رمان اتفاقم-اتفاق‌ها قابل پیش‌بینی نیستند- بعد هی بیا هی برو. الان که به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم زندگی من همه‌ش در تعلیق بوده نه آن‌جا نه این‌جا. همه‌ش در راه. شما می‌گین قصه‌های من درباره سرگردانیه. خودِ این یه جور سرگردانیه. وقتی که... خونه‌ی من کجاست؟ شهر من کجاست؟ اینکه اون شهری که من می شناختم نیست.»
گلی ترقی در همین برنامه می‌گوید که زبان فارسی در جان و تنِ او ریشه دارد. شاهرخ مسکوب در گفتگو با علی بنوعزیزی می‌گوید:«شاید بد نباشد یادآوری بکنم حرف توماس مان را. – مثل اینکه مربوط به دوره تبعیدش از آلمان است- وقتی ازش می‌پرسند وطن تو کجاست؟ می‌گوید وطن من زبان آلمانی است.» بنوعزیزی می‌پرسد: «پر واضح است که تو هم در مورد زبان فارسی همیشه چنین احساسی داشته‌ای.» مسکوب می‌گوید: «بله وطن من این است. این فرهنگ است، فرهنگ ایران است.» همان: «فرهنگ ایران وطن من است.» به گلی ترقی فکر می‌کنم، به شاهرخ مسکوب، به زبان فارسی، به فرهنگ ایران... نوشته‌های خانم ترقی بخشی از ادبیات داستانی و فرهنگ ماست. نویسنده‌ی عزیز و محبوب ما پنج سال است که در خانه‌ی سالمندانی فرانسوی در پاریس زندگی می‌کند. با آدم‌هایی که نه شخصیت او را می‌شناسند و نه از علاقه‌ی عمیقش به فرهنگ ایران و زبان فارسی خبر دارند. فضایی خالی بی‌ردی از هیچ کلمه، صدا و حتی بویی آشنا. صدای نویسنده را در کتابِ «بازگشت» می‌شنوم:«شمای خواننده هم کاری از دست‌تان ساخته نیست.» و فکر می‌کنم کاش کاری از دست ما ساخته بود.

فرودستان در تاریخ ایران

در روزهای دو هفته‌ای که گذشت مُدام به این کتاب فکر می‌کردم. به پناه بردن به این کتاب برای شنیدنِ صدای فرودستان. صدای تنهاترین آدم‌های بی صدای این سرزمین.

و در نهایت، مرضیه‌ی روایت پاپلی یزدی در این قصه‌ی واقعی و وهم‌انگیز، در اثر آشنایی تصادفی با زنی خیر، از مسیری که او را به اجبار و وسوسه‌ی دلاله‌ای به‌نام رقی‌خانم، به سمت روسپیگری سوق می‌داد ،نجات پیدا کرد و خود به تدریج به زنی کارآفرین و یک فعال اقتصادی و اجتماعی بدل شد؛ اما پرسش اینجاست که آیا همه مرضیه‌های تاریخ نجات پیدا می‌کنند؟ اگر بی‌بی سکینه، آن زن خیراندیش به زندگی مرضیه راه نمی‌یافت، آیا او به یک روسپی فراموش‌شده تبدیل نمی‌شد؟ در همین روزها که مشغول نوشتن این سطور هستم از سیستان و بلوچستان خبر رسید که زنی برای تامین آب آشامیدنی برای فرزندانش به همخوابگی با مردی تن داده و در اثر فشار روانی این رخداد خودکشی کرده است.(صفحه۳۲۳)

فرودستان در تاریخ ایران(بن‌مایه‌های شناخت زندگی فرودستان در ایرانِ عصرِ پهلوی)، نسیم خلیلی، نشر سنگلج

تلفنی که از تهران به صدا درآمد

نگاهی به کتاب «جریان های پنهان خانوادگی»
تلفنی که از تهران به صدا درآمد
زری پورجعفریان

منتشر شده در روزنامه شرق امروز

«ماجرایی شخصی الهام بخش این کتاب بود». در یکی از روزهای اسفند ۱۳۶۵ از تهران به افسانه نجم آبادی، نویسنده کتاب «جریان های پنهان خانوادگی» تلفن شد و مردی که آن طرف خط بود گفت شوهر خواهر اوست. افسانه تا آن لحظه نمی دانست خواهری به نام مینا دارد. او شوکه شد و به دلایلی آن ادعا را باور نکرد. حدود بیست سال بعد برای اولین بار مینا را دید. در ادامه این دیدار، کارآگاه بازی او گل کرد و وسواس سردرآوردن از زندگی دوم پدرش، یعنی همان خانواده ای که از آنها مخفی نگه داشته بود، گریبانگیرش شد. نویسنده در پیشگفتار از منصوره مادر مینا، عباس پدرش و مادرش فری نوشته است. از آشنایی و علاقه میان عباس و منصوره و آشنایی فری و عباس و ازدواج و ماجرای زندگی هر کدام از آنها. او در کنار کارآگاه بازی درباره خانواده خودش، درگیر این شد که به درکی از «الگوی کلان دگرگونی در رویه های خانوادگی» برسد.

نویسنده در «به جای مقدمه» از دو چالش عمده ای که در کارش با آن روبه رو بود، نوشته: «چگونگی مدنظر قرار دادن اخلاق در روایت داستان هایی که افراد نمی خواستند بازگو شود و نحوه روایت داستان هم زمان در قالب یکی از شخصیت ها و در قامت مورخ» و این بخش پاسخی است برای این سوال ها. سوال های مهمی همچون: آیا او حق داشت داستان والدینش را تعریف کند، وقتی انتخاب خود آنها سکوت بود؟ و اینکه آیا نباید به مخفی کاری پدرش و خواست مادرش که نمی خواست خیلی در ماجرا کنکاش کند احترام می گذاشت؟ او کار خود را این طور توجیه کرده: «کار من روشی است برای ایجاد امکان هایی برای التیام زخم ها و بی حرمتی ها و همین طور خجالت و شرمی که از انتخاب های آنان در زندگی شان می آمد».

در همین بخش در ارتباط با چالش دوم آمده: «شغل ما، به عنوان مورخ، توضیح این نکته به مخاطبان هم عصرمان است، که سوژه های تاریخی مورد مطالعه مان جهان را چگونه می دیدند، چه تجربه ای از زمان و مکان شان داشتند و چگونه می توانیم دلیل انتخاب های آنان را بفهمیم. ما تلاش می کنیم داستان های تاریخی مان را به نحوی روایت کنیم که به جای داوری و قضاوت، حس همدلی در خودمان و مخاطبان مان ایجاد کند». نویسنده در پایان این بخش به این پرشش اصلی پرداخته: «داستان سرگذشت یک خانواده تا چه حد به فهم وسیع تر زمان و مکان وقوع آن ربط دارد؟».

عنوان فصل اول کتاب «ازدواج از سر عشق» است. این فصل با توضیح زندگی و ازدواج فری در سال ۱۳۲۰ و شرایط آن دوره شروع شده. دو تغییر مهمی که در این دوره ایجاد شده، عبارت‌اند از: «تغییر انگاره خانواده از ساختاری گسترده از منظر نسلی و در مواقعی چندهمسری به خانواده‌ای مبتنی بر روابط زناشوهری (در مقابل خانواده ارشدمحور) و آرمانی شدن ازدواج همتا و ترجیحا تک‌همسری بر اساس انتخاب زن و شوهر». نویسنده در این فصل به این موضوع پرداخته که چگونه ادبیات متکثر اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در این فرایند نقش ایفا کرده است. او در این فصل رمان‌های عاشقانه و داستان‌های اخلاقی، طنز و نوشته‌هایی درباره زندگی در فرنگ را مورد بررسی قرار داده است. نجم‌آبادی با توضیح ازدواج فری و خواهرانش و تفاوت میان ازدواج آنها به تاکید مادرش بر اهمیت تحصیلات برای دختران اشاره کرده: «من قدردانم که پدرم آدم روشنی بود و همه ما را به مدرسه فرستاد»؛ تحصیلاتی که به آنها این امکان را می‌داد که کار کنند و به این ترتیب در رابطه زناشوییِ بد باقی نمانند و جدا شوند. در ادامه بحثی خواندنی در رابطه با نوستالژی و تاریخ آمده است.
فصل دوم به اشیا اختصاص دارد؛ نامه‌ها، لباس عروسی و عکس‌ها. نویسنده بر اهمیت «تغییرات کوچک در زندگی روزمره» توجه کرده و نوشته: «نیل به مدرنیته هرگز بدون پستی و بلندی و در مسیری هموار و به شکلی همگن رخ نمی‌دهد. مدرنیته هرگز به تمامی حاصل نمی‌شود». عکس‌ها در دو بخش مورد بررسی قرار گرفته‌اند: عکس‌های استودیویی و عکس‌های خانوادگی. عکس‌های استودیویی که «زوج‌ها را در لباس متمایزشان قاب‌بندی می‌کردند نه تنها بازتابی از فرایند آرمانی‌سازی زوج‌های زناشوهری بودند، بلکه مضاف بر این دائما بر قدرت این تصویر می‌افزودند. این عکس‌ها گرفته می‌شدند و در جاهایی از خانه که توی چشم بود به نمایش گذاشته می‌شدند. این حضور بصری دائمی در ساخت این انگاره ایده‌ئال هنجارین از آنها نقش داشت». اشکال مختلفی از بازنمایی تصویر خانواده بحث مهم دیگر این فصل است. نجم‌آبادی در نهایت نشان می‌دهد که چطور در طول یک نسل، چندهمسری مردان از یک عمل آشکار و قابل قبول به تابویی که بهتر است مخفی نگه داشته شود، تبدیل شده است.
عنوان فصل سوم «معانی ازدواج» (تشکیل خانواده یا تدارک تمتع جنسی) است. نویسنده در این فصل به «دگردیسی صورت گرفته در هدف ازدواج» می‌پردازد؛ «از برداشت قدیمی تشکیل خانواده (تشکیل خانواده و زاد و ولد) تا خانواده زوج‌محور در دوران مدرن». در نهایت، بحث «دگرگونی‌های شهری» و بررسی اینکه چطور «رشد و گسترش شهرها داشتن دو خانواده در یک شهر را ممکن می‌کرد؛ خانواده‌هایی که یکی از وجود دیگری اطلاع نداشت. داشتن خانواده مخفی تابع گسستی بود که در شبکه‌های جریان اطلاعات و شایعات در محله‌های کوچک ایجاد شد». خانه و خیابان به عنوان «دوقلوهای شهری» سر برمی‌آورد و تحولات شهری بر پیوندهای عاطفی و شکل آن اثر می‌گذارد.
نجم‌آبادی به شکل بسیار خلاقانه‌ای توانسته ماجرای خانوادگی و داستان شخصی زندگی خودش را به سفری پژوهشی تبدیل کند؛ سفری برای کشف جنبه‌هایی از تاریخ اجتماعی ایران. داستانی که یکی از شخصیت‌های آن در نقش مورخ، بخش‌های مختلف آن را مورد پرسش قرار داده تا به فهم عمیق‌تری از زمان و مکان وقوع آنها برسد. داستانی که نویسنده آن را از منظری همدلانه با مادر و پدرش روایت کرده و انتخاب‌هایشان را در چارچوب وضعیت عینی زمانی و مکانی‌شان توضیح داده است.