و شب هنوز هم گوئی ادامهی همان شب بیهودهست
گفت: ماشین پرنده. تِسلا.
دیشب فکر کردم لااقل امسال کمتر حس مُردن دارم. دیشب به نورهایی که با سرعت از بالای سرمان رد میشدند نگاه میکردیم. «اینا چیاند؟» گفتم «ماری اون بالا اُتوبانه؟» ماری خندید. انعکاس نورِ چراغ ماشینها بود. صدای تو از دور میآمد. میدانی خب این هم خودش بازی است. قایمباشک. شاید پیدایت کنم. در نهایتِ ناامیدی. پیدایت میکنم. پیدایت نمیکنم. پیدایت میکنم. ببین من آدم بیدست و پایی بودم. لااقل در کودکی. آدمِ بازنده. بعد گاهی توانستم بازنده نباشم. و بعضی وقتها دیدم ممکن است حتی برنده به حساب بیایم. امروز برای نویسنده محبوبم نوشتم: نوشتن که فوتبال نیست. نوشتن مسابقه نیست. البته که در نهایت نوشتم «من آدم مشکلداریام. باهمه چیز مشکل دارم.»
گرهی خانه باز شد. سالهای طولانی به شکلِ عادی زندگی دیگران نگاه کرده بودم. از جایی به بعد انگار خودم هم دیگر بخشی از همین شکلِ عادی زندگی دیگران بودم. دیگر نمیپرسیدم چرا من؟ چرا ما؟ گره نُه ساله باز شد. این را به تو گفتم. به مرضیه و ماری هم گفتم. این ماشین پرنده نردههای خیابان را یادم آورد. نردهها ظرف چند ساعت جمع شدند. دیدم چه غیرممکنها که ممکن میشوند. تو ممکن میشوی؟ دوست دارم در خانه بمانم. چند هفته بخوابم. بعد بیدار شوم و داستان بنویسم. هزار خردهروایت در کاغذهای دفتری که راضی برایم خرید نوشتم. هر چیز برایم داستانی گفتنی است. شکل حرف زدنِ آدمها. چرا همهچیز یادم نمیماند؟ از دی چیزی برای انتشار ننوشتم. جانی برای نوشتن نبود. کاری هم از نوشتن ساخته نبود. حوصلهی درست کردن لبتاپ قدیمی را نداشتم. وحشت از هزینهی تعمیرش هم بود. لبتاپ دیگری را که روی میز است بالاخره روشن کردم.روبرویش نشستم. نتوانستم. چیزی در سرم بود که جلوی هر کاری را میگرفت. چیزی در قلبم بود که نمیتوانستم دربارهش چیزی بگویم. و صدایی در سرم میگفت:«من فکر میکنم که تمام ستارهها/ به آسمان گمشدهای کوچ کردهاند» و «شب هنوز هم/ گوئی ادامهی همان شب بیهودهست.»
دیروز وقتِ پایین آمدن از پلههای خانه صدای طاهره صفارزاده را شنیدم: «مِه در لندن بومیست/ غربت در من.»